به گزارش پایگاه خبری اصفهان سبز ، مصطفی داننده | کارشناس ارشد روابط بینالملل و روزنامهنگار با انتشار یادداشتی به شرح زیر آورده است؛
این خطر را میتوان احساس کرد؛ زمانی که جامعه به نقطهای میرسد که انسان خوب بودن، نه یک فضیلت، بلکه نوعی حماقت تلقی میشود؛ جایی که صداقت نشانه سادهلوحی، انصاف نشانه ضعف و رعایت حق دیگران، راهی برای عقب ماندن باشد.
در جنگل، قویترها زنده میمانند و ضعیفترها خوراک آنها میشوند. آنجا نه خبری از عدالت است، نه اخلاق و نه حقی فراتر از قدرت. خطرناکترین اتفاق برای یک جامعه این است که آرامآرام به چنین جنگلی تبدیل شود؛ جایی که ثروتمندان، زندگی فقرا را میبلعند، قدرتمندان از ناتوانی دیگران سود میبرند و هرکس برای زنده ماندن، ناچار میشود بخشی از انسانیت خود را قربانی کند.
جامعه امروز ایران بهشدت در معرض این خطر قرار دارد. وقتی تورم و ناامنی اقتصادی، زندگی را به نبردی روزمره برای بقا تبدیل میکند و زمانی که عدهای از بحرانها ثروت میاندوزند و عدهای دیگر برای تأمین ابتداییترین نیازهای خود درمانده میشوند، مرز میان حق و ناحق نیز بهتدریج فرومیریزد.
این خطر را میتوان احساس کرد؛ زمانی که جامعه به نقطهای میرسد که انسان خوب بودن، نه یک فضیلت، بلکه نوعی حماقت تلقی میشود؛ جایی که صداقت نشانه سادهلوحی، انصاف نشانه ضعف و رعایت حق دیگران، راهی برای عقب ماندن باشد.
در چنین وضعیتی، هرکس برای رفتار خود توجیهی پیدا میکند: «اگر گران نفروشم، ضرر میکنم»، «اگر من نخورم، دیگری میخورد»، «اگر راست بگویم، سرم کلاه میرود» و «اگر اصول اخلاقیام را حفظ کنم، از زندگی عقب میمانم».
کسی که دیروز از فساد بیزار بود، امروز برای منفعت شخصی خود چشم میپوشد؛ کسی که زمانی دروغ را نکوهش میکرد، حالا آن را ابزاری برای دفاع از خود میداند. نه لزوماً به این دلیل که ناگهان بدتر شدهاند، بلکه از آن رو که محیطی که در آن زندگی میکنند، هر روز هزینه درستکاری را بالاتر میبرد و پاداش فرصتطلبی را بیشتر میکند.
البته فشار اقتصادی همه را فاسد نمیکند و فقر نیز مجوز پایمال کردن حق دیگران نیست. مسئله این است که وقتی مردم احساس کنند هیچ قانون و نهاد قابل اعتمادی از حقوقشان محافظت نمیکند، اعتماد اجتماعی فرومیریزد. هرکس به فکر نجات خود میافتد، حتی اگر بهای نجاتش را دیگری بپردازد. در این چرخه، قربانی دیروز ممکن است به استثمارگر امروز تبدیل شود.
جنگل شدن جامعه از درنده شدن آدمها آغاز نمیشود، بلکه نقطه شروع آن زمانی است که مردم دیگر نمیتوانند به یکدیگر اعتماد کنند. وقتی هیچکس مطمئن نیست دیگری انصاف را رعایت خواهد کرد، همه برای دفاع از خود به بیانصافی پناه میبرند. حاصل این وضعیت، مسابقهای بیپایان است که در آن حتی برندهها نیز در جهانی ناامن زندگی میکنند.
جامعه را فقط با خالی شدن سفرهها نمیتوان سنجید؛ باید دید برای پر کردن آن سفرهها، چه چیزهایی از انسانها گرفته شده است. اگر بهای زنده ماندن، دروغ گفتن، زیر پا گذاشتن حق دیگران و کنار گذاشتن وجدان باشد، شاید افراد بیشتری دوام بیاورند، اما جامعه چیزی اساسی را از دست میدهد: امکان زندگی جمعی.
مسئولیت اصلی این وضعیت را نباید با موعظه اخلاقی بر دوش مردمی گذاشت که زیر فشار زندگی خم شدهاند. جامعهای که در آن درستکاری به زیان فرد تمام میشود، به قوانین عادلانه، نهادهای پاسخگو و امنیت اقتصادی نیاز دارد، نه فقط توصیه به خوب بودن و خوب زیستن! زیرا اخلاق زمانی میتواند در جامعه ریشه بدواند که انسان برای شریف ماندن، مجبور نباشد از ابتداییترین حقوق خود بگذرد.
اگر قرار باشد هرکس برای زنده ماندن، دیگری را قربانی کند، سرانجام همه در همان جنگلی گرفتار خواهند شد که خود، آگاهانه یا ناخواسته، به ساختنش کمک کردهاند.
در پایان، باز هم تأکید میکنم که خطرناکترین لحظه برای ایران زمانی است که دیگر کسی از بیاخلاقی شرمنده نباشد؛ وقتی همه از خوردن حق دیگران حرف بزنند، اما هرکس فقط برای خود حق قائل باشد. آن روز، جنگل دیگر استعاره نیست؛ نام دیگری برای جامعه ماست.
0 نظر